|
|
|
|
|
چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۸
"2" با "ر"
"می چرخیم و می چرخیم و می چرخیم و...! بس است یکی نگه دارد این چرخه که سر گیجه گرفتیم از چرخش ایام... نمیدانستیم اینور آب هم چرخ فلک اینگونه دوار است.."
آره چرخیدیم و برگشتیم و دوباره کسوف می شه... نوشته شده توسط بابك
شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۸
من زنده ام ... نوشته شده توسط بابك
شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦
قسمت 2:همیشه فکر می کردم حداقل یه رشته باریک باید به آدم وصل باشه تا زنده باشی. و حالا که دارم این قرص نیمه روشن سیب گنده رو از اینجا میبینم بدون اینکه سیمی بهم وصل باشه یا دستی روی سرم، یا زنده نیستم یا تا حالا یه دروغ رو باور داشتم.اینجا کلاه ایمنی به دردت نمیخوره. بالاتر از آخرین ابر دست هیچ کابوسی بهت نمیرسه. نوشته شده توسط بابك
دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦
Chapter 2: Part1 - Is this the Beginning of the End
هميشه كارش همين بوده، درست از اون روزي كه اومد روي لبه اين پنجره نشست. هيچ وقت نميفهمي چه موقعي مياد يا كي ميره. هروقت دلت ميخواد كه باشه، بايد باور كني كه هست. بعد مي بينيش كه اونجا دراز كشيده و مثله بچه اي كه تازه چشماش رو كشف كرده، داره دنبال خودش اون بيرون ميگرده. اون وقت بايد آروم پيشش دراز بكشي و پشت گوشش اونقد زمزمه كني كه يادش بياد كيه و چرا اينجاس. يه بار من دوساله تمام پشت گوشش زمزمه ميكردم تا يادش بياد كه كيه و كجاست. بعد با هم خوابيديم و من فردا صبح تنها از خواب پاشدم و زيرم يه گنجشك له شده بود. پريروز صبح، بعد از چندين ماه دوباره اومد. من نيمه خواب بودم، بوي قهوه پيچيده بود تو خونه، از لاي پلكام ديدمش كه جلوي گاز ايستاده بود و من رو تماشا ميكرد. فنجون قهوه تو دستش بود. چشمامو بستم و وقتي باز كردم، اثري ازش نبود و بوي قهوه هنوز تو چشم و گوشم فرو ميرفت و روي سرم مي ريخت. چشمامو بستم و ... يكي شروع كرد پشت گوشم زمزمه كردن... نوشته شده توسط بابك
چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥
This body, this body holdin' me
مينشيند بالاي سرش و خط تيره كم كم روي صورتش ميافتد. چشمانش نيمه بسته، لبانش نيمه باز. دستي روي صورتش ميغلتد. خط تيره لالايياش را سر داده، " فرزندم بگذار جاري شود... تو فقط انساني". استيك آبدار را لاي دو تكه نان تست ميگذارد و ميبلعد.
۳:٤٩ ق.ظ
خط تيره راه ميافتد و مسير رگهايم را بالا ميآيد تا روي كتف. دستي ديگر روي صورتش ميلغزد. روي لبانش حركت مي كند و وارد دهانش ميشود. سرش را از شدت لذت بالاتر ميبرد. دهانش باز باز ميشود و چشمانش بسته بسته. سس خردل را ميريزد و ساندويچش را گاز ميزند. روي تنم خطهاي سياه راه ميافتند و روي رگهايم پيچ ميخورند. بليط فروش سينما ميگويد: مثل تخم مرغ است، مثل پنير، مثل سوسيس! سر هر كوچه و در هر بقالي ميفروشند... فقط بهايش فرق ميكند. ميخندم و حرفش را باور نميكنم، يك دنيا پر از سوسيس و سس خردل، اين كه همان چيزيست كه تاكنون ديدهام... ! خط تيره توي سرم تايپ ميكند:" خوردن نياز توست اي انسان! " و اين انسان را چنان بلند توي سرم ميكوبد كه تمام بقالها و بليط فروشان سينما سرشان را از پنجره هاشان بيرون ميآورند. نوشته شده توسط بابك
جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥
...
بالا... بالاتر... پاييييييييييييييييييييييييينبالا... بالاتر.
٢:٥٧ ب.ظ
بيا پايين ديگه ماهم ميخوايم سوار شيم... شيش هفتا بچه دماغو تپل مپلي پشت سرم صف كشيدن. بالا... بالاتر... پاييييييييييييييييييييييييينبالا... بالاتر. پايين كه ميام پام رو به زمين ميزنم و ميجهم به بالا... بلندتر از دفعههاي قبل. سر و صداي زنجير و فلز و بچههاي پارك با هم قاطي ميشه. بالا... بالاتر... پاييييييييييييييييييييييييينبالا... بالاتر. بعد... اون بالاي بالا تاب خالي برميگرده پايين. نوشته شده توسط بابك
دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥
harrowdown hill
بدون هيچ توضيحی از اين اهنگ خوشم مياد... با صدای تام يورک بخون!
we think the same things at the same time and im coming home نوشته شده توسط بابك
دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥
ش ش ش م م م م ب ب ب م م م م ش ش ش م م م م د د د م م م م ه ه ه!
... هفته: ۱.صورتش آشناست...! ديدی گفتم... ميگم يه چيزيش رو مخمه! الان که جلو روم نشسته فهميدم که آشناست... چهارم اسفند امسال دقيقا ۲۳ سال ميشه که گمش کرده يودم. ۲.مثله جورابام ميمونه که هميشه موقع رفتن گم ميشن، مثله چاييی ميمونه يا يه فنجون قهوه داغ که وقتی ميخوريش دوست داری سيگار بکشی، مثله گوشی موبايلم ميمونه که هميشه رو سايلنته و صداش رو نميشنوم و وقتی يداش ميکنم ميبينم ۱۰ تا ميسکال افتاده، مثله اتاقمه مثله ظرفای نشستهام که بايد بشورمشون، مثله تو ميمونه که خودتو ميزنی به نديدن! ۳.با تو ام بابا !! کور و کر و لال؟!؟ چشاتو واکن دستاتو بزار رو سرت و بگو هولووووو... ميخوام يه عکس تمام قد ازت بگيرم! نوشته شده توسط بابك
دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥
سرباز جوخه اعدام بالای سر مرد مرده
داستان هفته: رفتيم بالای سرش نشستيم و ديديم که هنوز داره نفس ميکشه، سه نفر بوديم البته به جز خود اون که ديگه نفر حساب نميشد. چشمای سياه درشتی داشت که باز باز شده بودن. دو تا تيله آبی درشت بود، تمام چيزی که از صورتش يادم مونده. با اينکه هيچ وقت جرات نکردم زياد دقيق بشم توی چشماش... چون اونقدر جزئيات داشت که ميترسيدم اگه برم تو نخش ديگه نتونم دربيام... نه اينکه بخوام مبالغه کنم... واقعا ميترسيدم! ايندفعه بايد من تير خلاص رو ميزدم. هميشه موقعی که حس اين کارو ندارم نوبت من ميشه... شنيده بودم تو اين لحظه تمام زندگی آدم به سرعت از جلو چشش رد ميشه اما مال من اينطوری نبود ، يادمه توی يه عالمه پلهی آبی پيچ ميخوردم و پايين می اومدم. و تمام مدت به اين فکر می کردم که نبايد توی چشماش دقت ميکردم. يه چيزايی زير لب زمزمه ميکرد همينطور که از دهنش خون میرفت. هزيون ميگفت ، يه وزوز بی مفهوم بود که فقط يه کلمهش رو فهميدم،... تيله. يه گلوله وسط پيشونيش خالی کردم . لبهاش از حرکت ايستاد و چشمای بازه بازش خيره توی صورتم موند. چشماش داشت تغيير ميکرد ، رنگ چشماش داشت آبی ميشد آبيه آبی مثل دو تا تيلهی آبی درشت. کتاب هفته: «ميرا» نوشتهی کريستوفر فرانک و ترجمه ليلی گلستان اين خانم گلستان رو واقعا دوست دارم! هر کتابی که ترجمه کرده باشه ارزش خوندن داره... کارش حرف نداره... ! سخن هفته: چه جالب... چقدر عجيب... که چی؟!... سه تا واکنش در قبال تحول! خوب انکار نميکنم که الان دقيقا ۶ روزه که يه چيزيم شده! و اين برای آدمی که حدودا يه ساله هيچ چيزيش نشده خيلی عجيبه...
نوشته شده توسط بابك
سهشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥
و هنوز من تو همون سوراخ گير کردهام و دارم کتک میخورم.
داستان هفته: روی لبهی ديوار حياط حاجی نشسته بودم و پاهام آويزون بود و سرم و ميخاروندم. يه حياط بزرگ و خالی... در حقيقت يه زمين بزرگ بود که دورشو ديوار کشيده بودن. -بدو ... بپر ديگه... حاجی اومدا.. ارتفاع زياد به نظر ميومد تازه معلوم نبود يتونم برگردم بالا. برای اينکه شجاعتمو نشون بدم پريدم پايين. دو تا مرغ توپولی با يه خروس گنده داشتن دونه ميخوردن. مرغ سبزواری کوچولو و بامزه خودمون هم يه گوشه جدا از بقيه بود. کاکل سياهشو باد تکون ميداد. -بدو ... اومد... -چه جوری برگردم بالا؟!... مرغ رو از روی ديوار انداختم اونور و دويدم تا ته حياط. صدای در حياط بلند شد. ته حياط يه ورقهی آهنی رو گذاشته بودن روی سوراخ رو ديوار. ورقه رو کشيدم عقب و گرد و خاک همه جا رو برداشت و يکی داد زد: وايسا ببينم بی پدر مادر...! خودمو با کله فرو کردم توی سوراخ روی ديوار. حاجی پام رو رو هوا گرفت و اشکام با خاک کف حياط قاطی شد. -مرغ خودم بود... مال خودم بود...
----------------------------------------------------------------------------- سخن هفته: همينه زندگی رويايی دور از جو گرفتهگی و دور از بوی جوراب روشنفکری و پر از داف بازی و سکس و مشروب و سکس ميت و يه عالمه چيزای ديگه... شماها هيچ وقت چيزی از درون قلقلکتون نميده؟! من که از زور قلقلک داره دردم مياد... وقتی ميبينمت نميدونم بخندم يا بشينم زارزار گريه کنم... مثه سلاخ خونهی شماره ۵ ميموني... حوصلهت سر رفته نه؟!.. وقتش نيس يه بازی ديگه رو شروع کنی؟ نوشته شده توسط بابك [ بالای صفحه | آرشيو | ايميل ] |
داستانهای كسوف
خودكشي
ترجمههاي كسوف
اين يه معجزهاس/( Roger Waters)
لينکها
بازديدکنندگان
|